تبلیغات
 آموزش و سیگنال بورس
وبلاگ سرگرمی، بهداشت، سبک، دکوراسیون، مد، آشپزی، طنز، ادبیات، هنر، خانواده، زیبایی - مطالب ادبیات
 
وبلاگ سرگرمی، بهداشت، سبک، دکوراسیون، مد، آشپزی، طنز، ادبیات، هنر، خانواده، زیبایی
به وسنا دنیای پر زرق و برق برای زنان و مردان خوش آمدید
درباره وبلاگ


وسنا ، منبعی برای همه زنان و مردان است تا چیز جدیدی یاد بگیرند و الهام بخش برای حل مشکلات. ساده ترین راه برای کمک در مورد خانه ، امور مالی و ماشین شما، و یا مسافرت درتعطیلات است.ما اینجا هستیم تا مباحث کارشناسان خبره در هر رشته را مانند بهداشت، موسیقی، کار، حیوانات، طبیعت ، پول، سبک زندگی، و غیره را برای شما آماده کرده تا اطلاعات را آسان تر پیدا کنید و از خواندن لذت ببرید. به ما نگاه کنید ما به روز هستیم، بنابراین شما می توانید به سرعت مطالب مفید در موضوعات مختلف را پیدا کنید و بهره مند شوید.

مدیر وبلاگ : بهرام وسنا
نویسندگان
حافظ

به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد
 
 




نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : به آب روشن می عارفی طهارت کرد،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 مرداد 1394
چنین حکایت کنند که: روزی سعدی از دیاری به دیاری می رفت و در راه چشمش به زمین افتاد. جای پای یک مرد و یک شتر را دید که از جلو او رد شده بودند.
بعد در یک طرف راه، مگس و طرف دیگر، پشه دید.
پیش خود گفت: یک لنگه بار این شتر، عسل بوده و لنگه ی دیگر آن روغن.
باز نگاهش به خط راه افتاد. دید علفهای یک طرف جاده خورده شده.
پیش خود گفت: یک چشم این شتر کور بوده، یک چشم بینا.
از قضا حدسّیات سعدی همه درست بود و ساربانی که از آنجا گذشته بود، به خواب رفت و وقتی که بیدار می شود، می بیند شترش رفته است.
او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید.
پرسید: شتر مرا ندیدی؟
سعدی گفت: یک چشم شترت کور نبود؟
مرد گفت: چرا،بود
سعدی گفت: بارش عسل و روغن بود؟
مرد گفت: چرا
سعدی گفت: من ندیدم
مرد ساربان که نشانی ها را درست شنید، ابرو در هم کشید و گفت: شتر مرا تودزدی، همه ی نشانی ها را هم درست گفتی.
بعد با چوبی که در دست داشت، شروع کرد به زدن سعدی، سعدی تا آمد بگوید من از روی جای پای او و علامتها متوجه شده ام ، چند ضربه دیگرهم از ساربان تازیانه خورد. وقتی مرد ساربان متوجه حرفهای سعدی شد که او واقعاً شترش را ندیده است راه افتاد و رفت.
سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
سعدیا چند خوری چوب شتر بانان را ؟!! شتر دیدی ندیدی !!




نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : عسل و روغن،
لینک های مرتبط :
" ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ "

خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم!
غافل از خود، دیگری را هم قضاوت می کنیم!

کودکی جان می دهد از درد فقر و ما هنوز…
چشم می بندیم و هرشب خواب راحت می کنیم!

عمر کوتاه است و دنیا فانی و با این وجود…
ما به این دنیای فانی زود عادت می کنیم!

ما که بردیم آبرو از عشق، پس دیگر چرا…
عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنیم؟

کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی…
با همیم اما چرا احساس غربت می کنیم؟

من به این مصرع یقین دارم که روزی میرسد!
سوره ای از عشق را با هم قرائت می کنیم




نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم، مصرع، احساس،
لینک های مرتبط :
مولانا در آخرین شب حیات خویش غزل زیر را برای تسلای خاطر بهاءالدین (فرزند ارشد مولانا) سرود

و این غزل، بنا به روایات، واپسین کلمات آتشین مولاناست:

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن؛
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن.
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها؛
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن.
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد؛
ای زرد روی عاشق، تو صبرکن، وفا کن.
دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد؛
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم،
با دست اشارتم کرد که: ((عزم سوی ما کن.))

(دیوان شمس)





نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : آخرین شب حیات، مولوی، فرزند،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 مرداد 1394
لحظه ی دیدار نزدیک است...
باز من دیوانه ام،مستم..
باز میلرزد دلم،دستم..
باز گویی در جهان دیگری هستم...






نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : لحظه ی دیدار،
لینک های مرتبط :